امید بذر هویت ماست

شب ساعت ۲ خوابیدم. صبح ۸ بیدار شدم

برای این که نخوابم یکم حرکت کششی رفتم

افاقه نکرد

رفتم یه دوش گرفتم

رو چشمام یخ گذاشتم

شلوارک جین و تی شرتمو پوشیدم و نشستم پشت سیستم به کار

بعد سه ساعت دوباره خوابم گرفت! دوباره رفتم دوش گرفتم، یه قهوه گذاشتم و نشستم به نوشتن. ساعت ۱ که شد لپ تاپم هنگ کرد. گذاشتم ری استارت شه، تو همین بین یه استامبولی فوری گذاشتم، یه سالادم درست کردم و دوباره ادامه کار. همه اینا حدود ۲۰ دقیقه وقت گرفت. بعدم ناهار و دوباره! ساعت ۴ رفتم باشگاه، تا ۵.۵ اونجا بودم که برق رفت، گرم بود و اومدم خونه

یه لباس عوض کردم و چشامو رو هم گذاشتم که ۶.۵ شد و کارفرما عکاسیم زنگ زد. پاشدم سریع لباس پوشیدم و تا ۸.۵ سر عکاسی بودم. شام خوردیم، هادی رفت باشگاه و منم ادیتایی که تا امشب باید تحویل میدادم رو انجام دادم. الان پاشدم یه نودل با قهوه گذاشتم تا باز یکی دو ساعتی بشینم پای کار پژوهشیم..

سخته! زیاده و سنگینه! روزی هزاربارم میگم ولش کن! چرا من مث بقیه دوستام نباشم؟ برم خوش بگذرونم و... ؟ اما باز دوباره،

امید بذر هویت ماست!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

چو چاه ریخته آوار میشم بر خویش!

۵ روز دیگه قراره آزمون ارشد بدم. اندازه یه ارزنم بلد نیستم و با توجه به این مصوبه ی منع ادامه تحصیل که «فعلا» لغو شده شاید این آخرین فرصتم باشه برای درس خوندن توی یه رشته دیگه. کنکور زبان شرکت‌ کردم، به امید این که روزگاری بتونم تبدیل مقطع بخورم و برم دبیر زبان بشم. اما خودم خوب میدونم چه خیال خامیه و چقدررر از دانشگاه قبول شدن به دورم... 

یه استادی داشتیم، ترم ۴ دانشگاه بهم یه پیشنهاد همکاری داد برای کار پژوهشی، منم کله خر و خام! قبول کردم! الان یه فرصت یه ماهه بهم داده که فقط ۹ روزش مونده و من هییییچی براش ننوشتم... اونقدری استرسشو دارم که شبا خوابشو میبینم حتی! دختر خوب، تو قراره بری یه روستا معلم ابتدایی بشی، هزارتا کتاب و مقاله هم داشته باشی آ.پ پشکلم نمیده دستت! واقعا نمیدونم چرا قبول کردم!

بعد ۱۶ سال تحصیل داریم خشک و خالی فارغ التحصیل میشیم و هیچ کس به هیچ جاشم نیست. خیلی مظلومانه و مسخره حتی خودمون برای خودمون تدارک جشن فارغ التحصیلی دیدیم و یه مشهد دیگه برای این باید برم. کی؟ ۱۰ مرداد!

مورد دیگه ای که تو این چند روز برام شده جنگ اعصاب مسئله ی عروسی گرفتنه! یه پدر و مادر ایرانی که هیچ وقت کوتاه نمیاد و میخواد فقط حرف خودش باشه و بازم مثل همیشه اونی که قراره کوتاه بیاد منم... تن لاجون من قراره یه عروسی هم بگیره ۱۵ مرداد..

همه اینا دست به دست هم دادن تا هیولای خفته ی اشتها رو بیدار کنن. اونقدری میخورم تا بالا بیارم، بعدش باز دوباره اونقدر به خودم گشنگی میدم تا با یه عالمه پرخوری جبرانش کنم! امیدوارم همه اینا که میگذره، لااقل خوش بگذره.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هم اکنون به یاری سبز شما نیازمندیم

چجوری به یه نفر مودبانه بگیم go fuck yoursrlf? 

واقعا مودبانه باشه :))))

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ازدواج

چند روزیه که با شنیدن خبر ازدواج یکی از آشناها به ازدواج خودم فکر میکنم. این دوستم سه سال از من بزرگتره و الان توی ۲۵ سالگی ازدواج کرده، من توی ۱۹ سالگی!

ازدواج تو ۱۹ سالگی‌ اصلا چیزی نبود که من حتی بهش فکر کنم. هیچ وقت! حتی همین الانشم به نظرم ۱۹ سالگی سن کمیه برای ازدواج

اما چی شد که خودم ازدواج کردم؟

من شرایط خیلی خیلی بدی داشتم

توی بدترین برهه ی زمانی بودم که تا حالا داشتم

شروع کردن یه رابطه و اونم در قالب ازدواج الان که فکر‌ میکنم ایده ی خوبی نبود. اما برای من یه فرار رو به جلو بود. من خیلی خوش شانس بودم که حتی توی اون شرایط سعی کردم انتخاب هوشمندانه داشته باشم. خیلی خوش شانس بودم که برخلاف همه ی تصمیم هام توی اون دوران اشتباه و شتاب زده نبود

خیلی خوش شانس بودم که با آدمی که برای من مناسب بود روبرو شدم و خوش شانس بودم که بقیه چشم های بازتری برای من بودن

وگرنه معلوم نبود به کجا می رفتم...

شاید بهترین تصمیم اون دورانم بود. فرار رو به جلوی خوبی بود و واقعا منو ازون حالت نجات داد

من پای بزرگترین انتخابم یه ریسک بزرگ کردم و الان خوشحالم که شانس باهام یار بوده... .

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

فرزندانتان مایملک شما نیستند!

چند روزیه اینجا تالارها باز شده و دوباره جنگ اعصاب ما با عالم و آدم شروع شده.

روزی حداقل یک نفر زنگ میزنه که چرا عروسی نمیگیرین و سعی داره ما رو متقاعد کنه. از هر دری هم وارد میشن! 

ما آرزو داریم... می خوایم عروسی بچه مون رو ببینیم... مگه تو زن بیوه ای که میگی عروسی نمیخوای! ( چقدددددر ازین حرف بدم اومد).. فلانی شوهر سومشه میخواد عروسی بگیره... پدر و مادر ارزششو دارن که بخاطرشون از خواسته تون کوتاه بیاین... شما دارین الکی لج می کنین.. بعدا پشیمون میشین و ....

واقعا درک نمیکنم! من میتونم تصمیم بگیرم برای ازدواج کردنم! اون موقع رشد عقلی کامل رو دارم! اما حالا که میخوام مجلس عروسی نگیرم عقلم نمیکشه؟ موقع ازدواج کسی‌ نمیگه شاید بعدا پشیمون شی، اما الان همه میگن نه عروسی بگیر وگرنه پشیمون میشی؟

اصلا مگه بچه های شما وظیفه برآورده کردن آرزوهای شما رو دارن؟ 

واقعا اینقدر سخته احترام گذاشتن به نظر بقیه؟

کاش همه پدر و مادرای ایرانی بفهمن که بچه هاشون دارایی شون نیستن و نمیتونن هر جور دلشون میخواد باهاشون رفتار کنن...

موافقین ۰ مخالفین ۰

عذاب الیم

من همیشه ی عمرم از دندون پزشکی میترسیدم
از دندون درد هم همینطور
فوبیا دارم و هر وقت صحبتش میشه یا مطلب مرتبط باهاش میخونم تپش قلب میگیرم
اخرین بار بهمن ماه رفتم یه رادیوگرافی کل دندان ها و همه اونایی که نیاز به درمان داشتن رو درست کردم و خیالم راحت شد که حداقل تا یه سال دیگه نیازی به چکاپ نیست
باز دوباره دو هفته پیش چون یکی از دندونایی که بهمن پر کرده بودم حساس شده بود دوباره رفتم معاینه و دکترم عکس گرفت و گفت چیزی نیست و مسئله لثه هست

حالا الان دو روزیه که یکی از دندان هام حساس شده و درد خفیفی داره
من استرس دارم و بی خود و بی جهت هی دارم مسکن میخورم
استرسم باعث شده دردش بیشتر شه و مسکن قوی تری بطلبه، توی دندون های کاملا سالمم یا حتی عصب کشی شده ها هم احساس درد کنم و کلا بهم ریختم
با دکترم که تماش گرفتم تا چهارشنبه نیست و برای چهارشنبه باید برم معاینه
مسکن هام تموم شدن و استرس فردا و پس فردا هم بهش اضافه شده
همشم هی به این فکر میکنم که معلوم نیست دکتره کی بهم نوبت بده و میخوام تا موعد نوبتم چیکار کنم
اوضاع روحیم هم به شدت بهم ریخته و همه چیز دست به دست هم دادن تا منو از پا دربیارن و منم برای چنین هدفی خیلی آماده م...
خسته م! خیلی خیلی خسته...

موافقین ۱ مخالفین ۰

بار امانت نتوانست کشید

من بعد عمری قراره یک شنبه و دوشنبه با یکی از دوستام برم مشهد
واقعا نیاز دارم بهش
امشب ساعتای ۱۲ اینا یهو هادی گفت صدای چیه میاد؟ صدای فریزر بود
صدای کاملا معمولی فریزر
یهو من حساس شدم بهش و تا همین الان بیدار موندم
هی برم چکش کنم
یه بار برق رو قطع و وصل کنم ببینم تغییری ایجاد میشه یا نه
هی برم تو نت سرچ کنم ببینم دلیل این صدا چی میتونه باشه. اصلا عادیه یا نه
و تهش هی یه دلهره داشته باشم که اگه من برم و خدایی نکرده اتفاقی بیوفته چی
اگه من برم و چیزی خراب شه چی
اگه من برم و ...
هزار تا فکر منفی
که همش میگن تو کافی نیستی
تو نباید بری
تو نباید خونه رو ول کنی
اشتباه میکنی
و خیلی حیلی زیاد ازین بابت خشم دارم
از همه فکرایی که تو گوشمون خوندن که خانوم خونه باید فلان جور باشه
خدا رو شکر مردانی که من باهاشون زندگی کردم -همسرم و پدرم- آدمایی بودن که بهم آزادی، قدرت عمل و استقلال دادن
اما همه ی این کلیشه هایی که برای یه خانوم متاهل ساختن دارن رو مخ من راه میرن و‌ حسابی اذیتم میکنن
کاش که اینقدر بار روانی و احساس گناه برای کوچک ترین تفریحاتمون بهمون نمیدادن...

موافقین ۱ مخالفین ۰

-_-

اگه کسی بهتون گفت اسلام دین سهل و آسونیه، در حالی که با پشت دست می‌زنید تو دهنش یادآوری کنید که زنی که بیشتر از ۱۰ روزه خونریزی شدید داره باید برا هر نمازش غسل کنه.

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

آنچه گذشت😂

تو این چندماه اوووونقدر اتفاقای عجیب و بزرگ افتاد که نمیدونم از کدومشون بگم

مهم ترینش این که من جدی شروع به عکاسی کردم. اول تو پیجم عکس از غذا، چیدمان، کتاب و... میگذاشتم. شب یلدا شد و تصمیم گرفتم با وسایلی که داریم تو خونه یه دکور بچینم و برم عکاسی. با دخترخاله م رفتیم بیرون عکاسی و خب عکس های اون رو گذاشتم توی پیجم، همین روند ادامه داشت تا اولین سفارشم رو گرفتم😍 و خب ازون موقع تا الان هم رفتم برای یه آرایشگاه کلیپ درست کردم، چندتا عکاسی تولد رفتم، عکاسی سالگرد و همچنین عقد. عمیقا خوشحالم که دارم این کار رو میکنم و واقعا ازش لذت میبرم :)

همیشه به این قضیه فکر کردم و الانم هی به خودم میگم چه خوبه آدم کاریو انجام بده که دوسش داره. معلمی برای من این نیست، ولی عکاسی خیلی لذت بخشه:)

راستی پیجم اینه : bluephotographys

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

بسم الله

من یه زخم خورده ی وبلاگیم. کسی که دوبار همه خاطرات و نوشته هاش به فنا رفت، یه بار با بلاگفا، یه بار هم با میهن بلاگ. اما خب معتاد نوشتنم و این چندماه هم واقعا کمبود چیزی رو احساس می کردم، بنابراین، یه سلام دوباره به وبلاگ نویسی!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰