معلم منفور؟ بله! چرا که نه.

چندین ساله که به این رویکرد رسیدم که ترجیح میدم به «معلم سخت‌گیر و عقده‌ای» معروف باشم تا معلمی که راحت نمره میده و حرف الکی میزنه.

باور کنید! منم اوایل نظرم این بود که باید با بچه ها صمیمانه رفتار کنیم، اختلاف سنی کمی داریم، نباید نگاه معلم و شاگردی داشته باشم و حرف هایی ازین قبیل، ولی هرگز! هرگز! نه از دانش آموز برای من دوست در میاد و نه من میتونم برای اون ها همدم و گوش شنوا باشم. 

از هر رسانه‌ای که میشد استفاده کردم، تکه تکه فیلم های معروف رو برش زدم برای نشان دادن کاربرد یک گرامر خاص، پوستر طراحی کردم، اینفوگرافی، با html تمرین طراحی کردم و فرستادم، سوالات امتحان نهایی کار کردم، روش های مختلف، اما دیگه کافیه. من بهشون باج نمیدم. 

با خودم عهد کردم، یک خط از شرح وظایفم بیشتر یا کمتر انجام نمیدم. به هیچ کسی حتی ۲۵ صدم هم ارفاق نمیکنم. در نهایت که همه این ها خرداد امتحان نهایی میدن و اونجا پاس نمیشن، چرا نمره الکی و اضافی بدم بهشون. دخترای جوانی که تصمیم دارند درس نخونن و بویی از ادب و تربیت نبردند، لیاقت ذره‌ای شقفت هم ندارند. همانطور که از اراده آزاد خودشون کاملا آگاهانه برای غیبت کردن و تاخیر و بی ادبی استفاده می کنند، باید نتایجش رو هم بپذیرند! من هم از همون اراده آزاد برای صدم به صدم شمردن نمرات استفاده میکنم. 

Taste your own medicine!

وقتی که دانش آموز همیشه متوقع هست و بهترین معلم رو کسی می‌دونه که نمره مفت بده و سخت‌گیری برای امتحان و پرسش و نظم کلاس نداشته باشه، من ترجیح میدم منفور و دقیق و منضبط باشم.

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱

سپهر بابا

سپهر بابا

کجایی بابا؟

...

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۲

این حق ما نبود

به دولینگوی هزار و چندصد روزه‌م فکر میکنم

به تمرین هایی که دیگر در Hevy آپلود نمی‌شوند 

به مقاله ای که همسرم می‌نوشت

به تترهای توی صرافی

فایل های توی پوشه phd

فروشگاه آنلاین

به داروهای شیمی درمانی پدر همسرم

پدری که ۲۸ ماه به زور به جبهه فرستاده شد، هیچ وقت به دنبال آنچه در جنگ به او گذشت نرفت، سرطان گرفت و بیمه ها از پذیرش او سر باز‌ می‌زنند و داروهایش به سختی پیدا می شود

به انسولین های خواهرزاده ام که پیدا نمی شود

به نیکولا که نوشته بود دوستم آن‌قدر دنبال انسولین گشت و پیدا نکرد که مرد

به سنسورهای قندخونی که ۱۴ روز قابل استفاده هستند و هر کدام ۶ میلیون تومان هستند

به روزی بالغ بر ده بار سوزن زدن به تن و بدن بچه سه ساله و ترس از پیدا نکردن سنسور و انسولین و...

به چشم هایی که کور شدند

به مادرانی که داغدار شدند

به همه جان های عزیزی که رفتند

به این که می شد همه این‌ها جور دیگری باشند...

۹ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰

تحلیل‌گران پای منقل

کاملا واضحه که من یک تحلیل‌گر سیاسی نیستم. سوادم هم اونقدر بالا نیست که به خودم اجازه بدم برای بقیه تحلیل مسائل رو بیان کنم، اما یک سری تحلیل‌گر پامنقلی توی بیان دیدم که حیرت‌زده شدم.

طرف با اعتماد به نفس بسیار بالا، در حالی که نمیدونه انقلاب ایران زودتر از فروپاشی شوروی رخ داده، تحلیل مسائل خاورمیانه نوشته و بسیاری از هم‌کیشان و هم‌فکران زیر پست آفرین و مرحبا نوشتند و حتی یک نفر در وبلاگش به این تحلیل لینک داده! 

این واقعا سواد هم نمی‌خواد! شما یک فیلم دوران جنگ در عمرت دیده باشی با شعار مرگ بر شوروی آشنا شدی!

وقتی که یه رویداد خیلی مهم مثل تسخیر سفارت آمریکا که اتفاقا به‌عنوان یک پیروزی بهش نگاه می‌کنی رو عامدانه فراموش میکنی، طبیعتا انتظار ندارم قضیه مک‌‌فارلین رو بدونی.

حیف این عمر و جوانی ما که با طرز تفکر این افراد به فنا میره!

+ الان یه وبلاگ دیگه دیدم، عالی. از اقتصاد فقط یه چیزی درباره عرضه و تقاضا شنیده.

دلیل گرونی طلا رو، طلاهای زینتی خانوم ها می‌دونه! و راهکار پیروزی «ریال حلال بر دلار حرام» رو فروش طلا و استفاده از پنل خورشیدی معرفی می‌کنه

بزرگوار گویا به مالکیت خصوصی اعتقادی ندارند.

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

فن

این چند روزی که اینترنت قطعه و تنها راه ارتباطی با آدم‌های دیگه برای من شده وبلاگ، عمده وقت بیکاریم صرف سودوکو بازی کردن و خوندن وبلاگ های بقیه میشه، و باید بگم به عمرم این همه جمهوری اسلامی فن ندیده بودم!

وبلاگ هاشون رو میخونم و از حرفاشون حیرت میکنم و میرم صفحات بعدی. باورم نمیشه! حرف‌هایی رو میخونم که دهانم باز میمونه و برق از سرم میپره!

واقعا عجیبه، بی نهایت عجیبه.

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

جبر زمانه

توی همه این سال ها من بیان رو دوست داشتم

نوشتن و وبلاگ خوندن رو دوست داشتم، اما نمی‌دونم چی شد که دیگه ننوشتم و این شد که بالاخره بعد سه سال، اونم بخاطر جبر و قطعی اینترنت اومدم سراغش. توی همه این مدت ولی وبلاگ ها رو میخوندم، تک و توک ستاره هایی رو که روشن میشدن

خبر خاصی نیست واقعا

طبیعتا توی این سه سال ارشد رو تموم کردم و الان رویای دکتری خوندن دارم، ولی هیچی برای کنکورش درس میخونم متاسفانه. بازه تمرکزم رو خراب کردم و نمیتونم زیاد درس بخونم، کاش بتونم درستش کنم.

همچنان دارم زبان درس میدم و همچنان هم میرم روستا. اونی که ۳ سال پیش پست قبلی رو نوشته بود خیلی برای شغل و درسش امید و آرزو داشت، من؟ فکر نکنم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

از روزهایی که گذشت..

مدت زمان خیلی زیادیه که پست نگذاشتم و اتفاقات خیلی زیادی افتاده طبیعتا 

از دانشگاه رفتنم برات بگم، که باورم نمیشه سه ماهه دارم دانشگاه میرم، فردا یکشنبه میانترم دارم و ترم اولش داره تموم میشه...

وقتی برای کنکور ارشد رفتم دانشگاه حکیم سبزواری، دانشکده علوم انسانی، آرزوم بود که همینجا قبول شم. وقتی رتبه‌م اومد، ناراحت بودم که چرا با این رتبه برم حکیم. چرا رشت نه... چرا مازندران نه...

ولی الان واااااقعا حالم باهاش خوبه. خیلی دوسش دارم. سختمه درس خوندن، ولی این مسیر منه، باید تا آخرش برم :)

از مدرسه بگم برات. با کش و قوس های فراوان تونستم موافقت باادامه تحصیل بگیرم، بهم دبیری زبان دادن تو دو تا روستای دور

اوایلش فکر نمیکردم از پس رفت و آمدش بربیام، میترسیدم از تنهایی ۶ صبح پشت فرمون نشستن و‌ ۶۰ کیلومتر رانندگی کردن، ولی اینم میسر شد

میدونی؟ آدم توی هر موقعیتی که قرار بگیره و مجبور به انجام چیزی باشه، کم کم خودشو وفق میده و از پسش برمیاد :)

جدای از این ها، دارم آموزشگاه میرم برای تدریس. 

خیلی به نسبت پارسال زحمتم بیشتره، کارم بیشتره، اما حال خوشمم بیشتره. این راه، راه منه :)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

233 ^____^

من پارسال یه کنکور ارشد دادم، یلخی

فکر میکردم با تکیه به دانسته هام و اطلاعات قبلیم میتونم چیزی قبول شم، میتونم دانشگاه برم. زد و نتایج کنکور اومد، یه رتبه‌ی فضایی... اونجا بود که کرک و پرم ریخت و فهمیدم که نه، اینجوری نمیشه. باید بشینی بخونی

کنکورم دو بخش داشت، عمومی و تخصصی. عمومی که اصلا نخوندم. تخصصی خودش شامل سه بخش بود. من از اواخر شهریور به فکرش افتادم و شروع کردم به خوندن. یه هفته خوندم و بعدش بادم خوابید و ول کردم😅 سختم بود. سال خیلی سختی بود. مدرسه میرفتم و میومدم و درس میخوندم، اما خیلی کم... از آبان تا خود دی هیچی نخوندم. بعدشم کژدار و مریز... یه روز بخون یه هفته نخون و... تا اسفند. از اسفند باز ول کردم تا خود روز کنکور، شاید جمعا ده روز خوندم😅 شب کنکور یه فیلم گرفتم از خودم که من راضی نبودم از خودم، من خوب نخوندم، من میدونم تلاش نکردم، ولی کاش که آخر این سوز بهاری باشد و خب الان؟

من شدم ۲۳۳ ^____^

و این رتبه برای من خیلی باارزشه
من فکر نمیکردم زیر هزار بیارم
من امسال چ سرکار رفتم، عکاسی کردم، هم کار خونه داشتم، هم تغییر رشته ای بودم، فقط و فقط هم تک درس خوندم
خیلی ناامید بودم

اما الان واقعا خوشحالم🥺♥️

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

اوه!

تو این مدت چیکار میکردم؟ هر روز این جا رو چک میکردم اما دست و دلم به نوشتن نمیومد.

بازهم روزهای بدی داشتم متاسفانه، انگار وبلاگ شده جای گریه و‌ زاری من😑

رفتم سرکار، فضای مدرسه خیلی با چیزی که مد نظرم بود متفاوت بود، خیلی اذیت شدم، خیلی سخت بودو خیلی حالم گرفته شد

الانا چیکار میکنم؟ رهاش کردم بره، هر جوری که هست پیش بره فقط. دارم جوونه میزنم چون که امید بذر هویت ماست. دارم هدف های جدیدی رو پیدا میکنم و امیدوارم خیلی زود بیام و بگم که بهشون رسیدم♥️

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

نیاین آقا نیاین!

دلم میخواد پشت کارت عروسیامون بنویسم به خداوندی خدا که ما راضی به عروسی گرفتن نبودیم و نیستیم! اونم تو این وضعیت! نیاین! اگه جونتونو دوست دارین بشینین خونه هاتون‌. ما به عروسی اومدن شما راضی نیستیم ولی حیف که کسی نمیفهمه چی میگیم!

پی نوشت: من دیروز واکسن زدم، امروز یکم احساس سنگینی رو قفسه سینه م دارم و تعداد تنفسم بیشتر شده. یکی از بستگان خیلی نزدیکمون چن روزه تب و سردرد و اسهال و بدن درد و فلان داره! هر چی بهش اصرار می کنیم برو تست بده میگه نه! من خوبم! بهشم میگیم پس نیا عروسی بهش برمیخوره! به هیچ صراطی مستقیم نیستن! خدا خودش بهمون رحم کنه! خدا عقل داده ولی اصرار دارن که ازش استفاده نکنن. کاش که بشه از دست این جماعت خلاص شیم

کاش که بشه یه چن روز گم و گور شیم تا دست از سر ما بردارن -_-

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰